سال پیش توی پاییز بود. درست یادمه وقتی اولین بار دیدمت... البته اگر بشه گفت دیدن. شاید هم خودت رو ندیدم ولی روحت رو خوب دیدم.
یادمه چه حالی شدم و یادمه تاچه مدت فرار می کردم. یادمه که به هیچ کس نگاه نمی کردی حتی وقتی من اون اطراف نبودم (داشتم از دور می پاییدمت ولی).
هرگز و هیچوقت کلامی بین ما رد و بدل نشد، حداقل نه کلام به مفهومی که تو ذهن همه هست. تا اشارات نظر...
من شک کردم. به همه چی. به حسم. به تو. حتی الان هم که این همه مدت می گذره نمیتونم بگم چه حسی بهت داشتم. نمی دونم باید خدا رو شکر کنم که ترم آخر بودی و حالا نیستی یا اینکه ناراحت باشم از این بابت اما به هر حال دیگه نیستی. راستش هنوزم وقتی کسی رد میشه که یه کم شبیهته آرزو می کنم اون تو باشی. با دقت نگاه می کنم ببینم تویی یا نه. هنوزم یواشکی دنبالت می گردم نه به خاطر اینکه اتفاقی بیفته بینمون یا حرفی بهم بزنی، فقط دلم می خواد ببینمت. همین.
گاهی اوقات وقتی بهت فکر می کنم واقعا دلم میخواد بدونم تو هم داری به من فکر می کنی یا نه و این سوال سخت منو می آزاره.
من آدم عاشق شدن نیستم چون می ترسم.
با این وجود گاهی فکر می کنم کاش دلمو می دادم دستت که بشکونی. لیاقتشو داشتی.
فکر نمی کردم اگر نباشی نسبت به راهروهای دانشگاه بی تفاوت میشم.
چشمات...
برچسب:
نویسنده: روژان رستگار
تاريخ: پنجشنبه
4 آبان
1396 ساعت: 13:53